دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

Habit Streak و ذِن ...

 

عجب عنوانی شد . یه جملۀ شروعی کلیشه ای برای اینکه عدم حضورم رو تو این مدت طولانی توجیح کنم . ولی چرا توجیح؟ اینجا که مال منه، من که دینی به گردن کسی ندارم، پس چرا این عذاب وجدان ول نمی کنه آدم رو . می دونی مثل چی می مونه؟ اینکه بعد مدت ها به دوستی زنگ می زنی و می گه به چه عجببببببب!!! خوب آخه بابا خودت هم که زنگ نزدی آخه ... داستانیه ها ... خلاصه منظورم این بود که حالا تو اگه یه روز هم دلت واسه اون دوسته پر بکشه، واسه خاطر اون جملۀ معترضه، نمی تونی بش زنگ بزنی که ... اینم داستان من و این صفحه قهوه ایِ ( که تو لب تاپ من قهوه ایش خوشرنگه ولی جاهای دیگه دیدم که بدرنگه )

اما چرا او عنوان ؟ از اونجایی که دیروز در یک ماراتنِ در کافه دووم اوردن با حسن بودم، گپ فراوانی زده شد . حول برنامه ریزی و عدم انجام کارایی که باید خب انجام بشه و وبلاگ های تأثیرگذار سال از نگاه آزاده و ... به آن عنواین نیز پرداخته شد که بسیار مایۀ شگفتی و شکفتگی ما شد ... در یک کلام اگه بخوام بگم میشه این طور برداشت کرد که با تلفیقی از ذن و اپلیکیشن Habit Streak  - که البته به صورت بسیار نامردانه برای لب تاپ وجود ندارد و تنها مختص نوت بوک دارها و موبایل خفن دار ها است - می تونیم از این تنبلی مادرزادی که بهش اتکا می کنیم، خارج بشیم . البته در کنار این ها نمی شه از نقش عدم وجود حق انتخاب هم چشم پوشی کرد که اصلا داستان مفصلیه...

باور کنید که نمی شه بیشتر و واضح تر از این به موضوع پرداخت، این وظیفۀ خطیر رو می سپارم به خود استاد بزرگ که من روایت کننده ای بیش نیستم . و این سطوری که رقم خورد تنها در راستای ... است . نمی دونم در چه راستایی واقعا. یعنی می دونم ولی توضیح دادنش سخته .

در انتها گوشه ای از ماراتن دیروز رو به استحضار می رسونم : ( اگه موبایلم توانایی داشت، این توصیفات با عکس همراه بود )

من و آزاده/ کافه گالری/ عصر/ خارجی

در شلوغی و کمبودِ جا و دود گروهی، چای می خوریم و آزاده تعریف می کنه.

ما : سرامون می چرخه دنبال آشنا واسه خاطر یه اعتیاد جزئی.

در شلوعی و کمبودِ جا و دود گروهی، سیب زمینیِ چاق می خوریم با سس سفید.

ما : سرمون می چرخه، به همون منظور.

در شلوغی و کمبودِ جا و دود گروهی و تاریکی، با موجودی بی نظیر آشنا می شویم، که هم سرد است و هم گرم، و هم قهوه ای پررنگ است و هم سفید.*

ما : سرمون داخل ظرف مذبور و می خوریم، بی هیچ اتلاف وقتی... و البته صداهایی که بهتره یادآوری نشه.

 

*سوفله شکلات ( چرا همونجا اسمشو ننوشتم ؟ )

همین و همین ...

 

نسیم باقری

 
 

سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

من وتو و کافه ...

 

نسیم _۴

اینجا رو این بلندیه باز نشستم ... هر از گاهی صدای ترقه میاد . ترقه های زود هنگام چهارشنبه سوری ... چهارشنبه سوری که می گم یاد چهارشنبه سوری ِ تو می افتم... چهارشنبه سوریِ دیدن میلاد و زندگی ای که شکل گرفت واست . ولی خب به رسمی که تو شروع کردی، می رم عقب ... تصویرا تند تند عقب می رن و هر از گاهی ، لحظه هایی می ایستن تا لذتشونو ببرم . مثل لحظه های خوندن " خرس های پاندا " ،‌ یا شب تحویل طرح ۵ ، من و تو، تو اتاق خونۀ آزاده حسن، یا موزیک های اسکیزو، من زیرِ میز و تو لب پنجره، سی جی و خوندن آهنگ غم... عید ٨۵ ، خونه نادرقلی ، شب ، تو آشپزخونه ، صحبتای جدیِ من و تو راجع به آدمای سن پایین ... ( این لبخنده رو رو لبم باید ببینی ) شب برفی تو کوجه های فرهاد و نسترن، پناه بردن به کافۀ گرم و کوچیک ، حسرت کافی من، از دوستی ِ من و تو و برف و خل بازیا... طرقبه با اتوبوس ، گوجه فرنگی و تخیل راجع به لباس عروس ( وایِ من )

اینا رو مکث می کنم روش ، خیلی به خودم فشار میارم تا برم عقب تر ،‌چرا من یادم نمیاد واقعاً؟ حاضرم یه زیر میزی به خدا بدم که یه سری خاطراتم رو بهم برگردونه ...

اردیبهشت ٨٣، تو اتوبوسِ نیمه خالی،‌وسط اتوبوس رو زمین نشستیم، هوا سرده،‌سمانه رجب زاده با یه صدای ناجور ریز، داره یه شعر خنده می خونه ... یه کم بعدتر، یه دختری که همیشه فکر می کردم با اکیپ اوناس،‌ پا می شه و با جدی ترین حالت، جوادی می رقصه، جوادها!!! کف می کنم . زیتون ، تازه اونجا می بینمش ...

روزای دانشگاه می گذره ... تو باغچه نشستن ها زیاد می شه . پیچشِ کلاس ها، صحبت های دو نفره و سه نفره . از فیلم هایی که کانون می ذاشت، طعم گیلاس رو یادمه... با یه رخوت ... تو باغجه می شینیم ، زیرمون یه کم نم داره ... از بی خدایی می گیم و به خدا ختم می شه، خدا ، مثل گنجیشکا ، آروم می شینه رو درختی که بهش تکیه دادیم ... تو چشامون برقش میاد.

رفیق شدیم دیگه . هنوز نه کاملا دو نفره ... طرح ۵ می شه . خونه دانشجویی بچه ها. حضور ما . هر کی به یه دلیل . می شینیم رو اُپن آشپزخونه و ادای آهنگ داریوش رو در میاریم . پانتومیم توری ... یادمه ، درست جلو چشمه ...

رفیق شدیم ، دیگه دو نفره ... از بابت مزاحمت های شبانه، سر کار می ریم و بعدش، ژست حقوق بگیرا رو داریم . تقریباً هر شب می ریم کافه . از تو گلریز میام تو فرهاد، دم شرکتِ تو . می ریم بیس... حرف می زنیم، " خرس های پاندا " اجرا می کنیم، خیال می بافیم . برگشتنه ، من و تو تنها برمی گردیم و به تنهاییمون می نازیم...

از تهران برگشتم، به اجبارِ ارشد. داغون، کوچکتری لغته برای حس هام. با هم می ریم کافه. شکر، دم خونۀ ما .( چرا رفتیم اونجا واقعاً؟) نشستیم، ساکت . جو سنگینه از این همه حس منفی ای که توم وول می زنه. یه دفتر بزرگ دارم . درش میارم و آروم واسه خودم چیزی می نویسم. بی نگاهی به تو . نوشتنم که تموم می شه، دفتر رو ازم می گیری . نه واسه خوندن نوشتۀ من، نه، که اون لحظه دورم ازت. می گیری و چند خط می نویسی . « نسیم، هر وقت خواستی تنها باشی به من بگو، من مثل قدیم نیستم دیگه، عوض شدم، ناراحت نمی شم» ... نگات می کنم ... از تنهایی در میام...

خیلی می گذره ... خونه یاسر، دمِ شومینه نشستیم ... نمی دونم از کجا شروع می شه ، ولی همه رازهامونو می ریزم تو یه کاسه، دوستیمون وارد مرحلۀ جدید می شه. دیگه انگار ترسی نیست از نه گفته ها، دیگه انگار یکی هستیم...

خیلی چیزا شده که الان رفیقیم ... خیلی خوبه که رفیقیم ... خیلی .

 

نسیم باقری

 
 

چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

من و تو و کافه ...

 

نسیم _ ٢

شروع می کنم . بدجوری هولم دادی ( هول ؟)

ضد نوری کلاً. همیشه انگار باید رو به در بشینم، و تو رو به آدما، آخه اعصابت خورد می شه که پشت به جمع باشی. ضد نوری و نور از تو موهات رد شده. نمی دونم واسه اینه که روشنه ، یا اینکه از این موجود شفاف هایی، فکر می کنم به اینکه اگه تو یه خیال باشی چی ؟ اگه بفهمم من همیشه تنها می یومدم کافه و همیشه با خودم حرف می زدم و همیشه دو تا سیگار روشن می کردم . اگه همه لحظه های ضدنوری ِ تو فقط تو ذهن من باشه چی ؟

کافی قُبچ مَن ، میاد و یه اسپرسو می ذاره جایی که تو هستی ، یا من فکر می کنم تو هستی ،‌اسپرسو ی تلخ ِ غیرقابل باور . " چه جوری می خوری واقعاً؟ " واقعاً.

خودم رو می بینم ،‌انگار که مردم و دارم می رم بالا. تو مایه های فیلم قدیمی های روح و دنیای بعد مرگ . ببین ،‌اینکه می گم خودم رو می بینم و اینا ، فقط یه سری توصیف لحظه نیست،‌خودم را می بینم. خودم و تو رو . نشستیم به حرف زدن، صداها گنگ می شه. می رم بالا. می رم بیس ، می رم ١٩، می رم عکس، می رم ... انگار یه جورایی تو هر کدوم اینا حضور داریم . هر جایی ، با یه حسی ، با حرفای همون دوره...

اسپرسوت رو که مزه می کنی، آروم بر می گردم دوباره رو به روت. قهوه جدید رو به رومه. باز به محض فرود قهوه رو میز، با قاشق حمله کردی و کف ها رو شکار کردی. " چرا واقعاً" چرا همونیم که بودیم ؟ می خندی ...

قهوه جدید رو می خورم و بی مزگی رو می چشم. چه خوبه ، دوباره قهوه های ناراضی...

ته قهوه ها رو در اووردیم و فالِ هم رو می گیریم... باید بریم دیگه . باید رفت...

می دونی ، یه چیزایی پایانی نداره . یه چیزایی همیشه تو فضا شناوره، مثل دود سیگاره یا ... حالا اومدیم اینجا تا شناور باشیم بین تمام خاطره ها ، بین امروز تا فردا...

پ.ن. شاید خیلی ادامه نبود . فقط خواستم استارت بزنم.


 

نسیم باقری

 
 

سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

نشستن در ارتفاع!

 

هیچ تصوری از اینجا ندارم . حتی الان که نشستم و دارم اینا رو تایپ می کنم. تو هم مسلماً هیچ تصویری تو ذهنت نمیاد ، آره می دونم که خدای تصوراتی ، ولی این فضا رو نمی تونی تو ذهنت بیاری و باهاش بازی بازی کنی .

نشستم اینجا تو ارتفاع. نه که فکر کنی بالای کوه دم خونمونم که نشد این دفعه ببرمت، نه . اینجام . رو اون صندلی ها که پشت اپن آشپزخونه طوری بود . ولی نه این دفعه پشت اُپن . نه . یه جای هیجان انگیز ترم ( و نمی دونم چرا هی این خط چشمک زنه که منتظره همیشه که بنویسم،‌این بار، هی میره وسط خط های دیگه جمله هامو می نویسه و من مجبورم هی بَک اِسپیس رو فشار بدم و هی دوباره بنویسم) آره اینجا تو یه ارتفاعی ام . با گیاهام که نزدیکم اَن و پنجره باریک تره که جلو چشممِ. حیف که بیرون پر از سیاهی ِ و چیزی چشمک نمی زنه . اینجا امروز صبح آفریده شد. از رو هم گذاشتن دو تا مکعب سنگین که حسن  مثل همیشه جرقه اش رو زد . دیدی که میاد و یهو خِرِت رو می گیره و تو چشم به هم زندنی از منجلاب بیرونت می کشه.

گفتم با خودم ، اولین استفاده باید واسه تو باشه،‌یا بگو، همون قولمون، یا اگه بی پرده تر بخوام بگم تا بهتر حسِش کنی ، همون تُفی که با هم رد و بدل کردیم و تُف کش داری که تو دستمون لیز می خورد و حالمون رو تو اون کافه به هم می ریخیت . همون کافه ای که کلی عزت و احتراممون گذاشتن.

آره ، گفتم اول از همه بیام اینجا و به قولم وفا کنم. بیام بگم که اینجا، تو این ارتفاع، پشت به اتفاقا و رو به درختا،‌یه جوری دوباره انگار متولد شدم . حالا پامو کردم تو این مکعبه و دارم لذت می برم .لذت با سه تا نقطه ... که دوست داری.

پس بیا و بازی رو ادامه بده ...

منتظرم...

 

نسیم باقری

 
 

چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩

سرفه های کسالت بار چرک !

 

دیگه به راحتی قبل نمی تونم بنویسم . یه دفترچه سبز هست که از بس تو کیفم اینور اون اون ورش بردم قدیمی و پاره پوره داره می شه . یه دفترچه ای که تمام زندگیم توشه . از این مدلا که می شه بعد مرگم اگه کسی هوس کرد ، یه فیلم از روش بسازه . که نمی دونم چه فیلمی میشه . می دونی بستگی سفتی به کارگردانه داره البته .

این صفحه که باز می شه ( نه البته این صفحه ای که من توش می نویسم الان ، صفحه ای که شما می خونینش الان ) ، بوی اتاق قدیمی مشهد میزنه بالا . اتاق مشترک . اتاق قدیم البته نه اینی که الان شده . همه چی تغییر می کنه ، متاسفانه . یاد شبایی می افتم که با اینترنت سرعت پایین ،‌تو تاریکی اتاق چیزی می نوشتم . بعد چه عشقی می کردم وقتی کسی برام نظر می ذاشت . چه عشقی می کردم از خونده شدن . الان همه چی عوض شده . الان لب تاپ رو پامه و تو خونه خودم ، با آرامش اینا رو می نویسم و همه چی مثل برق فرستاده می شه . بی هیچ اتلاف وقت . فقط من دیگه نمی نویسم . فقط من با اینجا غریبه شدم .

سرفه می کنم با تمام وجودم و خلط ها تو گلوم بالا و پایین می رن و حضور دارن . تا حالا تو چشت جوش چرکی زده ؟ معلومه که نه . تجربه جدیدیه از نخوردن دارو .

هوا تاریکه با اینکه هنوز عصره . هوا تاریکه و من بدجوری کسل ام . نشستم رو این صندلیه که تکون می خوره و کاری نمی کنم ... زمان می گذره خوشبختانه و امروز و کسالت رو با خودش می بره . و شاید منو هم ببره .

یاد قدیما می افتم و یاد آدما ، آدم هام . یاد مکان های سابق . همه چی انگار یه سابقی رو یدک می کشه دیگه . و الان اتفاقی در انتظار نیست . نه زنگ آشنای زی واسه از کسالت در اومدن و رفتن تو خیابونا و راه رفتنا که همیشه به یه جا ختم می شد . آدما و دود و قهوه های تلخ و شیرین ما . حرف ها و دغدغه ها و گپ و صمیمیت ... و زمان می گذشت ...

یه جور رفاقتم کم شده . یا شاید هیچ وقت عادت نداشتم تو همین زمان باشم . شناورم بین روزایی که دیگه نیست و روزایی که هنوز نیست .

نمی دونم ... نمی دونم ...

 

نسیم باقری

 
 

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩

اینجا مجددا تهران است!

 

تو تاریکی خونه نشستم . تو نور کم هود آشپزخونه کم تر ، تو صدای خواب روی مبل باز شو . امشب دوباره دلم این صفحه قهوه ای رو خواست . با اون قلم هایی که اسکیزو برام آویزون کرده بود برعکس از بالا که دیگه جاش خالیه ...  دیدن وبلاگ همخونه جمال زاده با اون شونه آبی حموم ،‌ وسوسه ای بود اغوا گر .

می نویسم و پاک می کنم . غریبه ام گویا با اینجا و شاید با آدم هایی که دیگه نمی شناسمسون . یا شاید با نوشتن و در معرض قرار دادن . ..

اینجا تهران است ،‌باز . و نمی دونی یک جا چقدر می تونه فرق کنه ...

 

نسیم باقری

 
 

پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

شونه آبی حموم جمالزاده!!!

 

می رم حموم و موهامو برا اولین بار با صحت حنایی می شورم و حس می کنم دیگه مصرف گرا نیستم و به ردیف مسخره شامپوهای خارجی با پیروزی نگاه می کنم ... شونه سیاه کوچیکه رو بر می دارم و موهای کفیم رو به راحتی شونه می کنم و به سیاهی بین دنده هاش نگاه نمی کنم و حس می کنم سلول های سرم باز شدن و خوشحالن و سالمن و یاد شونه آبی حسن می افتم تو حموم دوش خراب جمالزاده و حموم نشسته و آب گرفتگی و موهای گیر کرده در چاه با دمپایی صورتی ... میام بیرون و لباس نارنجی افغانی طوری می پوشم و انگار سالها خاطره رو تنم کردم و به صورتم که مو داره ، تو آینه نگاه می کنم و به تعاریف مصنوعی زیبایی می خندم و موهای پشت لبم رو با دقت نگاه می کنم ...وقتی بمیرم...

تو اوج تحویل کارم و بیکار و یه جورایی کند و جدا شده و موبایلها آنتن نداره و من ساعتهامو در دنیای مجازی به بطالت می گذرونم و فکر می کنم وقتی بمیرم ...

و واقعا فکر نمی کنم بمیرم و مرگ فاصله داره ولی من دوسش دارم ... تو کافه با زی نشستم و به اشکاش نگاه می کنم و می دونم ، حتی همون موقع هم می دونم ، که به راحتی فراموش می کنیم این لحظه رو که مردیم و سفارش می کنیم به هم . و نور تو صورت زی یه جوریه که انگار واقعا مرگش نزدیکه و کی می گه که مرگ بده وشاید اون اصلیه خود مرگ باشه ، یه چیزی مثل دنیا اومدن ، انگار الان همه مون تو یه شکم گنده ، منتظریم که مادره فشار بیاره و همه مون بپریم بیرون و ...

بیرون پر برفه و همه چی خوبه و این فقط ماییم که با تعریفامون یه چیزو ترسناک یا غم انگیز می کنیم ... می دونی ،‌ وقتی خوب فکر کنی ، می بینی که چه خوبه می میریم ، چه  خوبه که عزیزامونو از دست می دیم . حداقل اونجوری قدر چیزایی که برامون می مونه رو بهتر می فهمیم ...

 

نسیم باقری

 
 

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧

یازده سال می گذرد!!!

 

نشستم اینجا و واسه آدمی که یازده سال پیش مرده ، زار می زنم . حدش از اشک ریختن بیشتره... واسه آدمی که نه دیدم و نه شنیدمش ... و به مرز جنون نزدیکم گویا...

حس می کنم کالبدی شدم برای دیگران . دیگرانی که هستند و کسانیکه نیستند . حس می کنم حس هایی رو که کوچکترین قرابتی با من ندارن ولی از چشمای منن که جاری می شن ...

در من گویا زندگی های دیگری جریان دارند... آدمایی،‌رفتگانی ،‌و من تکرار می شم در خاطراتشان ،‌در دردهایشان ،‌در آرزوهایشان ، ...

و خودم فرسنگها از همه چیز فاصله می گیرم و فرو می رم ،‌فروتر... دنبال راه فرارم ... آخ که چقدر سخته غم کس دیگه ای رو بچشی ، تحمل کنی ، چه دردناکه اشک یکی دیگه از چشمای من بیرون بزنه ، حس می کنم دلم داره می ترکه... دیگه جا نداره ، نه حتی اندک جایی برای لذت بردن ... برای زندگی کردن...

 

نسیم باقری

 
 

دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

آدمک چوبی !

 

هی آهنگ رو می زنم از اول تا آرامشش به قولی تا سویدای جان بره و چقدر این کلمه برام غریبه است و چقدر دوست دارم پاکش کنم ولی می ذارم باشه ...

خیلی زود می برم نه ؟ یعنی خیلی زود خسته می شم ، جا می زنم ... این چند روزه همه چیو با خل بازی گذروندم ، مثل اینکه بخوای بگی سفت تر از اینی که چیزی بخواد وجودشو بکبونه تو صورتت ... می دونی ، ولی جای کوبوندنه درد داره ،‌ چه دردی...

می رم از این آدمک چوبیا می گیرم که همیشه دوست داشتم می داشتم،‌میرم پشت ویترین و می بینم که کج و معوج اون پشت داره خاک می خوره و حس می کنم دست و پاش خسته شدن . نا امیدی رو تو چشایی که وجود ندارن حس می کنم ... حس...می رم و می خرمش و چقدر بده که اون می دونه من خریدمش ، ولی کاش کم کم بفهمه که ارزش بودنش برام تو قیمتش نیست ، تو یه جور قانع بودنشه ، تو ساکتیه بلاجبارش ، تو صبرش ، ... می بینی زیتون ، مرز معمول و عجیب به همین باریکیه ، به راحتی می تونم پامو بزارم اون ور و دیگه تو این دنیای تخمی نباشم ... برم جایی بین اونایی که مثل هیچ کی نیستن ... تنهایی من با یه آدمک چوبی پر می شه ... حقیقتا پر می شه ...

اگه زندگی یه آسانسوره که یه جاهایی وای میسه ، مثل یه مکث ، تا یادت بیاد چیزایی رو که فراموش کردی ، من سالهاس یه چیزایی رو جا گذاشتم ، ... آسانسوره وقتی راه بیافته ،‌بر می گرده تا برشون دارم ؟ بر نمی گرده مگه نه ؟

خستم و کاش این آهنگ رو می شنیدی ، بعد می تونستی بشینی و بذاری راحتتر از هر چیزی ، انقدر بیرون بریزی تا تموم شی ، نباشی ، نه حتی تو ذهن کسی ...

کی ، واقعا کی می دونه تو دل اون کسی که زل زدی تو چشاش ، چی می گذره ؟ کاش هیچ چشمی نبود ، تا وقتی تو آینه نگاه می کنی ،‌با صدای بلند به خودت دروغ می گفتی ...

 

نسیم باقری

 
 

جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

بی تولدی!!!

 

فردا تولدمه. فردا تولدمه و علی و کاوه رفتن تهران پیش مامان که یه پرتقال از تو سرش در اومده. فردا تولدمه و من بعد دو سال مشهدم و ای کاش نبودم. یا بودم ولی نه اینطوری. فردا تولدمه ولی دوست داشتم امشب هیچ وقت تموم نمی شد. دوست داشتم با یکی بودم که هیچ ربطی بهم نداشت، یه غریبه طوریه نزدیک. می رفتیم تو قبرستونای طرقبه و گریه می کردیم. واسه اونایی که نیستن، یا دورن، یا دیگه بودو نبودشون توفیری واسه کسی نمی کنه. فردا تولدمه و دوست دارم جایی باشم که لازم نباشه بخندم و رها باشم و مثبت ببینم. اصلا دوست دارم روز تولدم واسه همه چیز و همه کس غر بزنم و بهانه بگیرمو بی منطق باشم. یه آدم کوچک غیر اجتماعی تنها. دوست داشتم منتظر نباشم.

فردا تولدمه و مثل اینکه یه چیزی قراره بشه. مثل یه اتفاق که گذشت یکسال رو نشون بده. تا بفهمم که یکسال دیگه گذشت. با همه اتفاقای تغییر دهنده. مثل یه راه فرار از این دنیای واقعی. یه جایی که می شه تو کوتاهترین زمان بخار شد و از چهاردیواری ها فرار کرد. فرار.

فردا تولدمه و من دوست داشتم تنهایی خیلی جاها می رفتم. زمان رو وای میستوندم و با خودم پیش خیلی آدما می رفتم، می دیدمشون مثل مجسمه ها و یه جایی که بالاس مثل رو ابرا مینشستم و ساعتها زمین و آسمون رو نگاه می کردم و با خودم حرف می زدم . وبعد اگه دوست داشتم، آروم پامو می ذاشتم رو زمین و بر می گشتم میون همه چهاردیواری ها. ولی می دونستم هر وقت بخوام می تونم بخار بشم و برم قاطی  " هیچ" ها...

 

نسیم باقری