نسیم _۴
اینجا رو این بلندیه باز نشستم ... هر از گاهی صدای ترقه میاد . ترقه های زود هنگام چهارشنبه سوری ... چهارشنبه سوری که می گم یاد چهارشنبه سوری ِ تو می افتم... چهارشنبه سوریِ دیدن میلاد و زندگی ای که شکل گرفت واست . ولی خب به رسمی که تو شروع کردی، می رم عقب ... تصویرا تند تند عقب می رن و هر از گاهی ، لحظه هایی می ایستن تا لذتشونو ببرم . مثل لحظه های خوندن " خرس های پاندا " ، یا شب تحویل طرح ۵ ، من و تو، تو اتاق خونۀ آزاده حسن، یا موزیک های اسکیزو، من زیرِ میز و تو لب پنجره، سی جی و خوندن آهنگ غم... عید ٨۵ ، خونه نادرقلی ، شب ، تو آشپزخونه ، صحبتای جدیِ من و تو راجع به آدمای سن پایین ... ( این لبخنده رو رو لبم باید ببینی ) شب برفی تو کوجه های فرهاد و نسترن، پناه بردن به کافۀ گرم و کوچیک ، حسرت کافی من، از دوستی ِ من و تو و برف و خل بازیا... طرقبه با اتوبوس ، گوجه فرنگی و تخیل راجع به لباس عروس ( وایِ من )
اینا رو مکث می کنم روش ، خیلی به خودم فشار میارم تا برم عقب تر ،چرا من یادم نمیاد واقعاً؟ حاضرم یه زیر میزی به خدا بدم که یه سری خاطراتم رو بهم برگردونه ...
اردیبهشت ٨٣، تو اتوبوسِ نیمه خالی،وسط اتوبوس رو زمین نشستیم، هوا سرده،سمانه رجب زاده با یه صدای ناجور ریز، داره یه شعر خنده می خونه ... یه کم بعدتر، یه دختری که همیشه فکر می کردم با اکیپ اوناس، پا می شه و با جدی ترین حالت، جوادی می رقصه، جوادها!!! کف می کنم . زیتون ، تازه اونجا می بینمش ...
روزای دانشگاه می گذره ... تو باغچه نشستن ها زیاد می شه . پیچشِ کلاس ها، صحبت های دو نفره و سه نفره . از فیلم هایی که کانون می ذاشت، طعم گیلاس رو یادمه... با یه رخوت ... تو باغجه می شینیم ، زیرمون یه کم نم داره ... از بی خدایی می گیم و به خدا ختم می شه، خدا ، مثل گنجیشکا ، آروم می شینه رو درختی که بهش تکیه دادیم ... تو چشامون برقش میاد.
رفیق شدیم دیگه . هنوز نه کاملا دو نفره ... طرح ۵ می شه . خونه دانشجویی بچه ها. حضور ما . هر کی به یه دلیل . می شینیم رو اُپن آشپزخونه و ادای آهنگ داریوش رو در میاریم . پانتومیم توری ... یادمه ، درست جلو چشمه ...
رفیق شدیم ، دیگه دو نفره ... از بابت مزاحمت های شبانه، سر کار می ریم و بعدش، ژست حقوق بگیرا رو داریم . تقریباً هر شب می ریم کافه . از تو گلریز میام تو فرهاد، دم شرکتِ تو . می ریم بیس... حرف می زنیم، " خرس های پاندا " اجرا می کنیم، خیال می بافیم . برگشتنه ، من و تو تنها برمی گردیم و به تنهاییمون می نازیم...
از تهران برگشتم، به اجبارِ ارشد. داغون، کوچکتری لغته برای حس هام. با هم می ریم کافه. شکر، دم خونۀ ما .( چرا رفتیم اونجا واقعاً؟) نشستیم، ساکت . جو سنگینه از این همه حس منفی ای که توم وول می زنه. یه دفتر بزرگ دارم . درش میارم و آروم واسه خودم چیزی می نویسم. بی نگاهی به تو . نوشتنم که تموم می شه، دفتر رو ازم می گیری . نه واسه خوندن نوشتۀ من، نه، که اون لحظه دورم ازت. می گیری و چند خط می نویسی . « نسیم، هر وقت خواستی تنها باشی به من بگو، من مثل قدیم نیستم دیگه، عوض شدم، ناراحت نمی شم» ... نگات می کنم ... از تنهایی در میام...
خیلی می گذره ... خونه یاسر، دمِ شومینه نشستیم ... نمی دونم از کجا شروع می شه ، ولی همه رازهامونو می ریزم تو یه کاسه، دوستیمون وارد مرحلۀ جدید می شه. دیگه انگار ترسی نیست از نه گفته ها، دیگه انگار یکی هستیم...
خیلی چیزا شده که الان رفیقیم ... خیلی خوبه که رفیقیم ... خیلی .